تبليغاتX
درد دل با دل

درد دل با دل

دانلود برنامه Foxit Reader 4
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 14:17  توسط احسان  | 

و سکوت تو جواب همه مسئله هاست...

بیقرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

 

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

 

اسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال، وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

 

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که روی گسل زلزله هاست

 

باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق

وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 8:32  توسط احسان  | 

گاهی ...

گاهی آنقدر عاشقم که دلم برای ترانه کوتاهی که زیر باران خواندی تنگ میشود

و دوست دارم نام تو را بر سینه درختانی که هنوز بالغ نشده اند حک کنم

و گاهی آنقدر سردم که شکوفه را در باد رها می کنم و در اتاقی از برف در خواب می روم

گاهی آنقدر شاعرم که که دوست دارم تا قیامت زیر باران بایستم

و برای پروانه های خشک شده گریه کنم

و گاهی آنقدر سنگم که دلم برای چشم های تو تنگ نمی شود

و بوسه هایم را در دفترچه خاطراتم پنهان می کنم

گاهی دست اتفاق را می گیرم که نیفتد

و گاهی بالشم را پر از شعرهای تازه می کنم تا خواب تو را ببینم

گاهی دگمه ها را به رنگ جدایی می بینم

گاهی خوابهایم آنقدر آرام و شفافند که وقتی چشم می گشایم

جای پای تو روی فرش راه می رود

و کتابهایم را که ورق می زنم عطر تو مشامم را پر می کند

 

نمی دانم گنجشک ها تا کی با کاج دوست خواهند بود

و من چند بار دیگر در زمستان به دنیا خواهم آمد

آیا کسی بعد از من شعرهایم را برایت خواهد خواند؟

و آیا دستی کلمه های عاشق را بر روی پیراهنت گلدوزی خواهد کرد؟
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 8:31  توسط احسان  | 

خلقت زن

اینم یه شعر زیبا از رهی معیری...

 

کیم من،دردمندی،نا توانی

اسیری،خسته ای،افسرده جانی

تذروی،آشیان بر باد رفته

به دام افتاده ای از یاد رفته

دلم بیمارو لب خاموش و رخ زرد

همه سوز و همه داغ و همه درد

بود آسان علاج درد بیمار

چو دل بیمار شد،مشکل شود کار

نه دمسازی که با وی راز گویم

نه یاری تا غم دل باز گویم

در این محفل چو من حسرت کشی نیست

به سوز سینه من،آتشی نیست

الهی در کمند زن نیفتی

وگر افتی،به روز من نیفتی

 میان بربسته چون خونخواره دشمن

دلازاری به آزار دل من

دلم از خوی او،دمساز درد است

زن بدخو،بلای جان مرد است

زنان چون آتشند از تند خویی

زن و آتش،ز یک جنسند گویی

نه تنها نا مراد آن دل شکن باد

که نفرین خدا بر هر چه زن باد

نباشد در مقام حیله و فن

کم از ناپارسا زن،پارسا زن

زنان در مکر و حیلت گونه گونند

زیانند و فریبند و فسونند

چو زن یار کسان شد،مار ازو به

چو تر دامن بود گل خار از او به

حذر کن زآن بت نسرین برو دوش

که هر دم با خسی گردد هم آغوش

منه در محفل عشرت،چراغی

که از او پروانه ای گیرد سراغی

میفشان دانه در راه تذروی

که ماوا گیرد از سروی به سروی

وفاداری مجوی از زن که بیجاست

که از این بربط نخیزد نغمه راست

درون کعبه،شوق دیر دارد

سری با تو،سری با غیر دارد

جهان داور چو گیتی را بنا کرد

پی ایجاد زن،اندیشه ها کرد

مهیا تا کند اجزای او را

ستاند از لاله و گل،رنگ و بو را

ز دریا عمق و از خورشید گرمی

ز آهن سختی،از گلبرگ نرمی

تکاپو از نسیم و مویه از جوی

ز شاخ تر،گراییدن به هر سوی

ز امواج خروشان،تند خویی

ز روز و شب،دو رنگی و دو رویی

صفا از صبح و شوانگیزی از می

شکرافشانی و شیرینی از نی

ز طبع زهره،شادی آفرینی

ز پروین،شیوه بالا نشینی

ز آتش گرمی و دم سردی از آب

خیال انگیزی از شبهای مهتاب

گرانسنگی ز لعل کوهساری

سبکروحی ز مرغان بهاری

فریب از مار و دوراندیشی از مور

طراوت از بهشت و جلوه از حور

ز جادوی فلک،تزویر و نیرنگ

تکبر از پلنگ آهنین چنگ

ز گرگ تیز دندان،کینه جویی

ز طوطی،حرف ناسنجیده گویی

ز باد هرزه پو،نا استواری

ز دور آسمان،ناپایداری

جهانی را به هم آویخت ایزد

همه در قالب زن ریخت ایزد

ندارد در جهان،همتای دیگر

به دنیا دربود،دنیای دیگر

ز طبع زن،به غیر شر چه خواهی

وزین موجود افسونگر چه خواهی

اگر زن،نوگل باغ جهان است

چرا چون خار سرتاپا زبان است

چه بودی گر سراپا گوش بودی

چو گل با صدزبان خاموش بودی

چنین خواندم زمانی در کتابی

ز گفتار حکیم نکته یابی

دو نوبت مرد عشرت ساز گردد

در دولت به رویش باز گردد

یکی آن شب،که با گوهر فشانی

رباید مهر از گنجی که دانی

دگر روزی که گنجور هوس کیش

به خاک اندر نهد گنجینه خویش
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 8:30  توسط احسان  | 

به تو می اندیشم ...

برای اولین بار او را در یک میهمانی دیدم،خیلی زیبا و دیدنی بود

نگاهش کردم،از خجالت صورتم سرخ شد،سرم را پایین انداختم

مگر می شود که نگاهش نکنم،باز سرم را بلند کردم

دزدکی نگاهش کردم و به او چشم دوختم

ولی باز هم از خجالت عرق شرم صورتم را پوشانید

سرم را پایین انداختم و به گلهای قالی خیره شدم ولی به فکر او بودم

یک لحظه از فکرش غافل نمی شدم،خیلی زیبا و دیدنی بود

حس می کردم دوستش دارم

میهمانها که رفتند آهسته بلند شدم و به طرفش رفتم

کنارش نشستم،دستم را به طرفش دراز کردم

و برداشتمش و یک گاز گرفتم

به به چه نان خامه ای خوشمزه ای بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 8:29  توسط احسان  | 

دختر زشت

خدایا بشکن این آیینه ها را

که من از دیدن آیینه سیرم

مرا روی خوشی از زندگی نیست

ولی از زنده ماندن ناگزیرم

 

از آن روزی که دانستم سخن چیست

همه گفتند این دختر چه زشت است

کدامین مرد او را می پسندد؟

دریغا دختری بی سرنوشت است

 

چو در آیینه بینم روی خود را

درآید از درم،غم با سپاهی

مرا روز سیاهی دادی،اما

نبخشیدی به من چشم سیاهی

 

به هرجا پا نهم،از شومی بخت

نگاه دلنوازی سوی من نیست

از این دلها که بخشیدی به مردم

یکی در حلقه ی گیسوی من نیست

 

مرا دل هست،اما دلبری نیست

تنم دادی ولی جانم ندادی

به من حال پریشان دادی،اما

سر زلف پریشانم ندادی

 

به هر ماه رویان رخ نمودند

نبردم توشه ای جز شرمساری

خزیدم گوشه ای سر در گریبان

به درگاه تو نالیدم به زاری

 

چو رخ پوشم ز بزم خوبرویان

همه گویند که او مردم گریز است

نمیدانند،زین درد گرانبار

فضای سینه من ناله خیز است

 

به هرجا همگنانم حلقه بستند

نگیینش دختری ناز آفرین بود

ز شرم روی نازیبا در آن جمع

سر من لحظه ها در آستین بود

 

چو مادر بیندم در خلوت غم

ز راه مهربانی مینوازد

ولی چشم غم آلوده اش گواهست

که در اندوه دختر می گدازد

 

به بام آفرینش جغد کورم

که در ویرانه هم،ناآشنایم

نه آهنگی مرا،تا نغمه خوانم

نه روشن دیده ای،تا پر گشایم

 

خدایا بشکن این آیینه ها را

که من از دیدن آیینه سیرم

مرا روی خوشی از زندگی نیست

ولی از زنده ماندن نا گزیرم

 

خداوندا! خطا گفتم،ببخشای

تو بر من سینه ای بی کینه دادی

مرا همراه رویی نا خوشایند

دلی روشن تر از آیینه دادی

 

مرا صورت پرستان خوار دارند

ولی سیرت پرستان می ستایند

به بزم پاک جانان چون نهم پای

در دل را به رویم می گشایند

 

میان سیرت و صورت،خدایا

دل زیبا به از رخسار زیباست

به پاس سیرت زیبا،کریما

دلم بر زشتی صورت شکیباست
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 8:26  توسط احسان  | 

شناخت

پیش از اینها فکر میکردم که خدا

خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او

 اطلس پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب صدای خنده اش

سیل و طوفان نعره توفنده اش

دکمه پیراهن او آفتاب

برق تیغ و خنجر او ماهتاب

هیچکس از جای او آگاه نیست

هیچکس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود اما در میان ما نبود

مهربان وساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هرچه میپرسیدم از خود از خدا

از زمین،از آسمان،از ابرها

زود میگفتند این کار خداست

پرس وجو از کار او کاری خطاست

آب اگر خوردی عذابش آتش است

هرچه میپرسی جوابش آتش است

تا ببندی چشم،کورت میکند

تا شدی نزدیک،دورت میکند

کج گشودی دست،سنگت میکند

کج نهادی پای،لنگت میکند

تا خطا کردی عذابت میکند

در میان آتش آبت میکند

با همین قصه دلم مشغول بود

خوابهایم پر ز دیو و غول بود

نیت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هرچه میکردم همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر

درمیان راه در یک روستا

خانه ای دیدم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست

گفت اینجا خانه خوب خداست!

گفت اینجا میشود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست و رویی تازه کرد

با دل خود گفتگویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟

گفت آری خانه او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشنانش روشنی

خشم،نامی از نشانی های او

حالتی از مهربانی های او

قهر او از آشتی شیرین تر است

مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست معنی میدهد

قهر هم با دوست معنی میدهد

هیچکس با دشمن خود قهر نیست

قهری او هم نشان دوستی است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور ونشانش روشنی

خشم نامی از نشانی های او

حالتی از مهربانی های او

تازه فهمیدم خدایم،این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی،از من به من نزدیکتر

از رگ گردن به من نزدیکتر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام اورا هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی،نقش روی آب بود

میتوانم بعد از این با این خدا

دوست باشم،دوست،پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره دل را برایش باز کرد

می شود درباره گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علفها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد

 

میتوان با این خدا پرواز کرد

سفره دل را برایش باز کرد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 8:25  توسط احسان  |